سلامی به گرمی خودت. سلامی به زیبایی و مهربونی خودت. سلام به تو که در لحظه لحظه ی تنهایی و درد یارم بودی. سلام به تویی که وقتی عزیزترینم تنهام گذاشت، وقتی بهترینم بهم خیانت کرد، وقتی تنها شدم، منو پیش خودت صدا کردی و نزاشتی ذره ای تنها باشم. دستمو گرفتی و بهم گفتی اگر همه هم تنهات بزارن من هستم.
سلام به تویی که بزرگترین کادوی تولد ۱۷ سالگیم رو بهم دادی. به تویی که وقتی پیشت میام زمونه رو از یاد می برم و وقتی از کنارت میرم اشک امونم نمیده.
سلام به تویی که هر شب به خوابم میای و جواب خیلی از سوالای نگفتم رو میدی. سلام به تو که همیشه به وجودت افتخار کردم تویی که رنگ سبز رو وارد زندگیم کردی.
یادته؟ یادته تولد ۱۷ سالگیم اومده بودم پیشت؟
اون روز رو هیچ کس بهم تبریک نگفت. دقیقا ۱۳ تیر ۱۳۸۷ بود که همه فراموشم کرده بودن. اومدم پیشت و همش سکوت کردم. یادته؟؟؟؟؟ تو اولین و آخرین کسی بودی که بهم تبریک گفتی. یادته ازت یه کادوی خوشکل خواستم و بهم دادی. هیچ کس نمیدونه این کادوی بزرگ از تو بوده. ولی من خوب می دونم.
یادته لحظه لحظه هایی رو که بد می افتادم تو گره . ولی تو اینقدر آروم گره از مشکلم باز می کردی که خودم توی بزرگی وجودت می موندم.
میدونی شاید درست نیست که نامه ام رو توی وبلاگ نوشتم ولی دلم می خواست همه بدونن من دوستی به بزرگی تو دارم. دلم می خواست همه بدونن تو لحظات درد کی بود که دستم رو محکم گرفت.
دلم می خواد با افتخار به همه بگم امشب شب تولد بهترین منه.
تو اونقدر بزرگی که هیچ کادویی در بزرگی وجودت جا نمیشه. ولی می خوام بگم امشب از بزرگترین شب های زندگی منه. شب تولد کسیه که فقط خدا میدونه دست چند دردمندی مثل منو گرفته.
تولد کسی که همیشه یار تنهاترین تنها بوده. کسی که همیشه همدم غریبان بوده و مرهم درد دردمندان.
کسی که دنیا به وجودش افتخار می کنه.
![]()
![]()
عزیزم تولد مبارک![]()
![]()
![]()
زندگی یعنی سراب
یاد داری سهراب؟
گفته بودی آب تنی در حوضچه ی اکنون است
پس کجاست آب؟
ماهیان نفس آخر خود را می کشند
پس کجاست آن حوضچه ی اکنون زندگی
کجاست آن شور و شوق بندگی؟؟؟
.
.
.
من ز سرمایه ی خود یک وجب خاک نگه داشته ام
تا اگر روزی چشم به دنیا بستم
زیر ان دفن شوم
.
.
.
.
به امیدش لحظه ها را می شمارم...
رهات می کنه
قلبت رو له می کنه
غرورتو میشکنه
تحقیرت می کنه
.
.
.
بعد بقیه تو رو سرزنش می کنن
جالبه نه؟؟؟؟؟
هر بار که میدیدمش قند تو دلم آب میشد, دست و پام می لرزید و جرات نداشتم تو چشاش نگاه کنم .
خیلی دوستش داشتم ولی همیشه فکر می کردم اون هیچ حسی نسبت بهم نداره.
تا اینکه یه روز که تو خیابیون راه میرفتم متوجه قدم های یکی پشت سرم شدم...
خوب که دقت کردم و زیر چشمی پاییدمش دیدم خودشه که به نظر میرسه به طرف من داره میاد.
قدم هامو آهسته کردم تا برسه, یه هو شنیدم گفت ببخشید خانوم...
رومو برگردوندم , باورم نمیشد, با من بود, سرش پایین بود, برگشتم گفتم بله؟
گفت : دفعه ی آخرت باشه با خواهر من حرف می زنی.
یه لحظه عقلم از تفکر ایستاد . گفتم آقا من نه شما و نه خواهرتونو میشناسم.
دروغ گفته بودم چون هر دو رو خوب میشناختم ولی هیچ ارتباطی با خواهره نداشتم.
خواهرش رو معرفی کرد. در حالی که خشکم زده بود با آرامش و در نهایت حسرت گفتم آقا من واقعا خواهرتون رو نمی شناسم.
گفت من نمیدونم . بهم خبر رسوندن خواهرم با شما دوسته . ببین خانوم محترم من هیچ علاقه ای ندارم که خواهرم با شما حرف بزنه برای همین حق ندارید دور و برش بچرخید. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
بعد هم خیلی مغرورانه سرش رو انداخت پایین و رفت.
دیگه جسمم نای تحرک نداشت.
.
.
.
.
.
.
.
خود کشی بهشت است, وقتی که دنیا جهنمی بیش نیست.
کاش خدا هم حلالش می کرد تا اون دنیا هم بهشت میدیدیم. البته در این صورت همه بعد از گذر اندکی به خدا می گفتن توبه و بعد رگشون رو می زدن تا به خیال خودشون برن بهشت. البته این جوری هم خوب بود ها چون فقط مسلمونا این کارو می کردن . این خارجی مارجیا که توبه سرشون نمیشه. اونا همین جوری رگ می زنن نمی دونم بعدش چه خبره .
البته ترجیحا آدم تیر بزنه مغزش خیلی بهتره .
حیف شد....
تفنگم رو توی دریچه ی کولر قایم کرده بودم که دیشب دو تا سوسک تو اطاقم بعد از اندکی پیاده روی وارد دریچه ی کولر شدن.
حالا هر وقت پشت گوشم رو دیدم ایشالا دریچه و تفنگ رو هم می بینم.
(راستی یادم رفت بگم داستان یکی از چرندیات خودمه و حقیقت نداره)
خدانگهدار
چرا سرنوشت تغییر ناپذیر است.
چرا تقدیر چنین ناجوانمردانه رقم می خورد.
شاید زیبایی از صفحه ی روزگار حذف شده.
.
.
.
.
با من بخوان ذره ذره ی لحظه ها را
سلام شرمنده خیلی وقته اپ نکردم ولی بعضیاتون خجالت زده کردید و نذاشتید تار عنکبوت اینجا رو برداره و گه گاهی سر زدید . این خاطره ی سفرمه . خیلی چیز جالبی توش ننوشتم ولی خوشحال میشم بخونید . نظر یادتون نره
از اونجایی که نمی خواستیم ریا بشه با هواپیما نرفتیم . با اتوبوس رفتیم
. تو راه بر عکس همیشه که از مسافرت رفتن خیلی خوشحال بودم دلم گرفته بود . احساس دلتنگی می کردم . رسیدیم لب مرز . خیلی شلوغ بود . همه صف بسته بودن . من رفتم 5 هزاریه خروجی رو بپردازم و مامانم هم تو صف ایستاد . وقتی رفتم پیش مامی دیدم به خاطر ازدحام جمعیت و تاخیر من از صف اومده بیرون. اعصابم ریخت به هم . هوا گرم گرم بود . داشتم از سر درد می ترکیدم . کلی ساک سنگین داشتیم که همش سوغاتی بود و امانت .دم مرز همه عراقی بودن . پلیس مرز وقتی دید من ایرانی ام کمکم کرد تا برم تو صف, هنوز مرز ایران بودیم . با خودم گفتم اینجا کمکمون کردن مرز عراق حالمونو می گیرن , بی حوصله بودم . رفتیم مرز عراق . یه هویی درجه حرارت خیلی رفت بالا . رسیدیم به سالون انتظار که دیدم یکی از مسئولای بزرگ عراقی که بی سیم دستش بود داره اسم مادر منو صدا می کنه . فکر کردم توهمه ولی رفتم . بهمون خوش آمد گفت و جلوتر از همه مارو فرستاد تا پاسپورتامونو مهر بزنیم و با خیال راحت از مرز رد بشیم. گفت که دوست بابامه و بابام بیرون منتظره . کلی ذوق کردم ,نمیدونستم قضیه چیه. رفتیم شهر بابام , هی یکی می اومد تا ما رو ببینه . همه کنجکاو بودن ما رو ببینن . باز هم نمی دونستم قضیه چیه. یه روز قرار شد بابام منو ببره دفتر اسناد رسمی که شناسنامه برام در بیاره, رفتیم. بابام منو برد پیش بزرگترین مقام نظامی شهرشون . نمیدونم سرهنگ یا سرگرد یا چی چی بود . نشستم پیشش و کلی باهام گپ زد و یه پلیس 3 ستاره ای هم پروندمو برد تا شناسناممو در بیاره و بعد از نیم ساعت بهم تحویلش دادن . هنوز نمی دونستم قضیه از چه قراره.
رفتیم کربلا . وسط راه بابام خواست بنزین پر کنه دیدم صف بنزین خیلی طولانیه,یه آه طولانی کشیدم ولی با کمال تعجب دیدم بابام بی خیال صف شد و رفت جلوی همه بنزین زد و هیچ کس اعتراض نکرد و مسئول اونجا هم کلی بابامو تحویل گرفت . باز هم نفهمدیم . تو راه مامان بزرگ و بابام کلی از قدیم می گفتن و از راهزن و ... حرف می زدن ولی چون خسته بودم حال شنیدن نداشتم فقط یه چیز یادمه که بابام می گفت تو راه کربلا راهزنای ارهابی کلی آجر میزاشتن تو جاده و پشت درخت قایم می شدن تا یه ماشین بیاد و مجبور بشه وایسه . بعد ماشینشو ازش میدزدیدن و کارت شناساییشو می دیدن اگر اسمش شیعه بود سرشو می بریدن . یه روز بابام از دور دید یه ماشین رو گرفتن . اینقدر طرف راهزنا تیر اندازی کرد که فرار کردن و ماشینه هم نجات پیدا کرد و فرار کرد.
رفتیم زیارت و ناهار خوردیم و برگشتیم . بعد از چند روز هم رفتیم نجف . چیز عجیب دیگه ای هم که دیدم این بود که بابام تو هر شهر که می رفت کلی ادم بهش سلام میدادن و تحویلش می گرفتن , ولی باز نفهمیدم قضیه چیه .
رفتیم بغداد . بهتر از جاهای دیگه بود . شیک بود و یه خورده تمیز . اونجا زیاد رفتیم بیرون . چیز جالبی که دیدم تو ماشیناشون این بود که پژو 307 و 207 و 306 داشتن و هر وقت پراید میدیدم کلی ذوق می کردم اخه ایران پراید خیلی زیاد داره .
یه روز خونه ی یکی از فامیلای مامانم شام دعوت شدیم آخه مرده رفته بود عمره و برای سلامتیش یه مهمونی ترتیب داده بودن . من هم از دنیا بی خبر فکر کردم یه مهمونی مثل مهمونیای ایران خودمونه . خیلی ساده پوش رفتم . وقتی رسیدیم خونشون دیدم کلی بادیگارد ایستاده دم در خونه , وارد شدیم یه باغ خیلی بزرگ بود که در عرضش یه میز خیلی بزرگ چیده بودن پر از غذاهای رنگارنگ, یه طرف دیگه ی باغ هم کلی صندلی چیدن که ما باید می رفتیم غذا به سلیقه ی خودمون بر میداشتیم و روی صندلی میشستیم. حالا این سهله . چشمتون روز بد نبینه یه نگا به ادما انداختم دیدم ... به هر کدوم از مردا می اومد واسه خودش رئیس جمهوری رئیس مجلسی چیزی باشه . زنا هم لباسای مختلف و دیدنی پوشیده بودن . انگار تموم پولدارای شهر جمع شده بودن . یه خورده شوکه شدم . من کجاااااااااااا اینجا کجااااااااا. به روی خودم نیوردم. سرمو انداختم پایین و با هیچ کس حرف نزدم . احساس می کردم همه غریبه بودن . نشستم پیش دختر داییم ولی با کمال تعجب هی یکی می اومد پیشم و بام سلام علیک می کرد و کلی تحویلم می گرفت و خوش امد می گفت در حالی که هیچ کدوم رو نمی شناختم . اون مردی که مهمونی به سلامتیش بود هم اومد طرفم و سلام علیک کرد و کلی تحویل گرفت و گفت که چقدر بابامو دوست داره . ولی باز من مثل خنگا به مسئله نگاه می کردم و نمی فهمیدم قضیه از چه قراره.
خلاصه چند روز بعد رفتیم کاظمین زیارت و بعدش رفتیم یکی از شهرای عراق به نام حله (بابل) . اونجا خیلی خوش گذشت . یه روز که داشتم تو کتاب ها و جزوه های یکی از پسرای فامیلمون فضولی می کردم که سال دوم دانشگاه رشته ی مهندسی راه و ساختمانه , با کمال تعجب دیدم داره انتگرال و مشتق و اینا رو می خونه . کلی مسخرش کردم که من اینارو امسال, سال سوم خوندم و شما چقدر سطحتون پایینه و اینا , اونم کلی داشت ماست مالی می کرد آخرش هم نفهمیدیم حق با کیه ولی من مطمئن بودم سطحه درسی ما بالاتره.
یه شب با چند تا از فامیلامون سه تا ماشین شدیم رفتیم کربلا . واااااااااااااای جای همتون خالی , نمی تونم وصف زیبایی اونجا رو از طریق دکمه های کیبردم بهتون منتقل کنم. دیوونه کننده بود . حرم چراغونی بود . بین الحرمین صفایی وصف ناپذیر داشت . جو عرفانی و معنوی آدم رو مجنون کربلا می کرد . (بقیش رو چون توانایی وصف ندارم سانسور می کنم ... )
برگشتیم شهر بابام . بابام بهم قول داد منو ببره شکار ,کلی ذوق زده بودم ولی به دلیل اینکه خیلی کار داشت وقت نکرد. قرار شد بریم خروجی بزنیم . رفتیم یه شهر دیگه توی اداره, باز هم بدون صف وارد شدیم و کارمون رو زود تر از همه راه انداختن. دم در اداره هم همه رو می گشتن و موبایلا رو می گرفتن که ما همین جوری وارد شدیم و باز هم من ذوق کردم و نفهمیدم قضیه از چه قراره . برگشتنی لب مرز باز هم یکی از مسولای بزرگ اومد طرفمون و کاری کرد به راحتی از مرز رد بشیم. برگشتیم به دیار خودمون . توی اتوبوس برگشت (باز هم چون ریا نشه سوار اتوبوس شدیم
) من تنها کسی بودم که فارسی بلد بود, بقیه همه عرب بودن برای همین شده بودم مترجم , هر کاری با راننده داشتن به من می گفتن . راستی یه چیز از قلم افتاد. یه چیز خنده داری که توی عراق بود اینه که هر جا می رفتیم توی هر شهر و روستایی, و توی هر بیابونی, هر خونه و هر کلبه ای و هر چادری که توش انسان زندگی می کرد یه ماهواره داشت. باورتون نمیشه خونه های کاه گلی ساخته ی دست انسان حداقل باید دو تا دیش روی خونه می دیدیم.
راستی تا همین الانش هم نفهمیدم قضیه ی بابام چی بود. از خودش هم چیزی نپرسیدم ولی خیلی کنجکاوم بدونم قضیه چیه.
به نظر شما قضیه چیه؟؟؟؟؟؟؟
دقیقا 18 سال پیش بود (13/4/1370) ساعت 12 شب مامانم که بیمارستان خواب بود و 7 ماه و چند روز بود که منو با خودش در وجودش حمل کرده بود, احساس کرد که ...
لحظات اول ترس همه ی وجودش رو پر کرده بود آخه بعد از به دنیا اومدن من به هیچ عنوان منو ندید. هر پرستاری می اومد و ازش می پرسید , پرستاره مامانمو می پیچوند و جوابش رو نمیداد. تا اینکه یکی اومد و بهش گفت دختر خانومت چون خیلی عجله کرد برای دیدن دنیا الان توی دستگاهه تا یه ذره بیشتر رشد کنه.
بعد از یه هفته بالاخره منو دید . طبق تعاریف اونقدر کوچیک بودم که بابام گفت گمون نمی کنم عمرش طولانی باشه.
میدونید اسمم رو از روی چی انتخاب کردن؟
مامانم ماه سوم بود که منو داشت و هنوز نمیدونست دخترم یا پسر که توی خواب حضرت محمد(ص) رو میبینه. میبینه که توی اطاقی که الان اطاق من شده نشسته و به مامانم لبخند می زنه و مامانم روش عطر می ریزه.
برای همین تصمیم گرفتن اگر پسر باشم اسممو محمد بزارن و چون دختر شدم به نام در دونش یعنی زهرا گذاشتن.
خیلی برای دیدن دنیا عجله داشتم و حالا هم برعکس.
خلاصه که چند ماهم بود که یه روز یه درویشی جلوی راه بابام رو میگیره تا براش فال بگیره . بابام هم محض خنده قبول کرد.
درویش یه لبخندی زد و گفت یه دختر داری به نام زهرا که ... (به دلیل اینکه تعریف از خودم میشه اینجا رو سانسور کردم)
و به بابام گفت مواظبش خیلی خیلی باش.
حالا منظور درویش رو می فهمم.
خیلی زیباست درک کنی که خدا صداتو شنیده .
من , سیده زهرا موسوی , پانزدهمین ندیده ی امام موسی کاظم تو شب تولدم از خدا خوشبختی و عاقبت بخیری همه ی جوونا رو خواستارم .
قربون همگیتون
راستی
.
.
.
.
.
.
.
تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک
سخن از هر چه به این جماعت گفتم همه بیهوده ز وجودشان گذشت.
هیچ کس رفتنم را حس نکرد , هیچ یک بودنم را درک نکرد . شاید در این هیاهوی غم واره ی دلم کسی در این کلبه ی تنهایی وجودم , اندکی از نبودم رنجیده باشد .
تشنه ی دیدارتم در دلم آشوبی برپاست از آرزوی حضورت .
از نزدیکانت حضورت را خواستار شدم . گفتند می آیی ولی کی ؟
شنیده ام وقتی بیایی جبهه ای راه اندازی می کنی بین حق و باطل
میدانی چه شده؟ دیگر توانی برای جدایی این دو نمانده . همه دم از حق می زنند و جامعه را پر از خون بیگناهان کرده اند.
به وجودیتت قسم هیچ کس به جز تو که همه تشنه ی حضورتیم نمی تواند دنیا را از این توهمات حق و باطل نجات دهد .
دیگر صبری برای انتظار نمانده . دیگر توانی برای نظاره ی این همه ستم و سکوت در برابر ظالم نمانده .
تو را قسم به لیله الرغائب, قسم به تمام روزه داران این روز عظیم , قسم به این لحظه ی اذان و افطار بیا که دنیا در انتظار توست. بیا و با وجودت زمین و زمان را منور کن .
شب آرزوی همگیتون مبارک . به امید رسیدن به تموم آرزوهاتون...
نمی دانم در این دنیا چه می خواهیم
به دنبال چه می گردیم
چه می خواهیم از این دیر خراب نامردی ها
از این افسانه پرداز سیاهی ها
چرا چشمان خود را ما همه بستیم
و در تاریکی مطلق ز هر نوری هراسانیم
چرا از واقعیت ها گریزانیم
و در دریایی از اوهام سرگردان
چرا مرغان دل را در قفس زندانی ابلیس گرداندیم
و زنجیر هوس بر پایشان بستیم
بیا یک دم به حال خویش پردازیم
دمی چشمان خویش را باز گردانیم
که تا شاید ببینیم این حقیقت را
رهی که می رویم راه سراب است
امید و ارزو ها همه نقش بر آب است
بیا یک دم به حال خویش پردازیم
بیا شاید به اصل خویش برگردیم
زندگی آب تنی در حوزچه ی اکنون است،
رخت ها را بکنیم،
آب در یک قدمی است.
****
به شانه ام زدی تا تنهایی ام را تکانده باشی،
به چه فکر کرده ای؟!
تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی؟!
****
گاهی وقتها از نردبان بالا میری تا دست های خدا رو بگیری،
غافل از اینکه خدا همون پایین ایستاده و محکم نردبونو گرفته که تو نیفتی.!
****
من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دست های ساده ی غربت اثر گذاشته بود:
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی"
****
"GODISNOWHERE"
This can be read as:
"GOD IS NO WHERE"
Or as:
"GOD IS NOW HERE"
Every thing in life depends on how you look at them


